تبليغاتX
مقبره 69

مقبره 69

و زندگی شروع باورهاست...باور کن که مرگ هست...ولی قبل از آن زندگی جاریست...

سرزمین نور...عشق...ایثار...

زندگي زيباست ، اما شهادت از آن زيباتر است

سلامت تن زيباست ، اما

               پرنده عشق ، تن را قفسي مي بيند كه در باغ نهاده باشند

و مگر نه آن كه گردن ها را باريك آفريده اند تا در مقتل كربلاي عشق آسانتر بريده شوند؟

و مگر اين عاشق بي قرار را بر اين سفينه سرگردان آسماني ، كه كره زمين باشد

براي ماندن آفريده اند؟

پس اگر مقصد را نه اينجا ،

در زير اين سقفهاي دل تنگ و در پس اين پنجره هاي كوچك كه به كوچه هاي بن بست

 باز مي شوند نمي توان جست

بهتر آنكه پرونده ي  روح دل را قفس نبندد.

پس اگر مقصود پرواز است

قفس ويران بهتر.

پرستويي كه مقصد را در كوچ مي بيند از ويراني لانه اش نمي هراسد ..................

                                                                          « سید شهیدان اهل قلم »                 سفری رو آغاز کردیم...سراسر عشق...سراسر یاد...

جای دوستان دیگر خالی...

اکنون تو با مرگ رفته ای و من. اينجا. تنها به اين اميد دم می زنم که با هر <<نفس>>.<<گامی>> به تو نزديکتر مي شوم ..... آری اين زندگی من است ...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 17:44  توسط سیاوش غزال چهر  | 

محسن شیخ...یار دوران دور...همراه دوران ورزش...دست زمانه باز مرا می چلاند...خدایش بیامرزد...

سخت بود آن روز...سخت بود دل کندن و رفتن...سخت بود آزردنت اما...سخت تر از آن همین حالاست...

در فراقت مثل شمعم - شمع تنها -جز در و دیوار حتی یک نخ نازک ز من روشن نشد...چشم کم سویی مرا محتاج نیست...

نه گلی - پروانه ای - عشقی - دلی - دیوانه ای ...

هیچ بادی قلقلک من را نداد...هیچ کس یاد من بی کس فتاد؟؟؟

این تنفر چیست؟نفرین از چه رو؟؟؟

من چه کردم لایق نفرت شدم؟؟؟

حامدم کو؟محسنم کو؟حمزه کو؟

کِی روح الله رفت؟محمد جانِ من؟

هاشم امشب دست من خواهد فشرد؟

محسن ِ دیگر چرا من را نبرد؟

عاقبت تنهایی ام درمان کنم...

رهسپارم رو سوی یاران کنم...

قسمت این دل فقط چون شمع بود...شمع تنها - بر مزار یار حویش...

گریه درمان نیست...پَر باید کشید...

سروده شده در بهمن ماه ۸۵

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 18:3  توسط سیاوش غزال چهر  | 

بازی شب یلدا...بازی با مرگ...زین پس زندگی ممنوع!!!

  به رسم بازی باید خصوصیاتی از خودم بگم که کسی نمیدونه... ولی من همیشه از رو بازی کردم...دستم رو شده...ولی اینارو برای ادامه بازی مینویسم...

v     سیاوش غزال چهرم.

v     از سال 76 شروع کردم به حرف زدن.وقتی شروع می کنم حوصلهء همه رو سر میبرم.

v     با عزرائیل خیلی رفیقم.

v     بعضی وقتا دوستام رو انجصاری می خوام...خیلی بی شعورم؟؟؟نه؟؟؟

v     عاشق جبهه و جنگم...البته توش نبودم ولی هر وقت یادش میکنم...خیلی حال میکنم...

v     نقطه ضعفم دارم:خانواده-دوستان صمیمی-هدیه های دوستام ویادگاریاشون-هیئت مذهبی ای که عضوش هستم.به هر کدوم  گیر بدین میتونین منو عصبانی کنین...جوش میارم...امتحان نکنین چون بد میشه...

v     بزرگترین افتخاراتم حضور در جمع خانواده ای با فرهنگ-هنرمند- ومهمتر ازهمه مذهبیه.ودوستی با دوستانی که با صفا هستند.وعضویت در هیئت متوسلین به حضرت زینب کبری(س).

v     والبته یکی دیگر از افتخاراتم اینه که یک ثانیه عضویت در بسیج حتی دانش آموزی را هم نداشته ام.

v     دوستام منو از یک پیتزا کمتر دوست دارن!!!!!!!!!!!

v     سیگار میکشیدم ...در زمانهای قدیم...ودوست واستاد خوبم«محمودرضا برخورداری» در ترک اون کمکم کرد.

v     بلد نیستم با انگشت و بی انگشت سوت بزنم.

v     هنوز صفر کیلومترم!!!

v     زیاد عاشق شده ام...بعضی را پیچوندم ..بعضی هم منو....یر به یریم...

v     به بعضیا حسودی میکنم...به بعضیا غبطه میخورم...به بعضیا ماشا الله میگم...ولی در کل اگه یه رفیق مثه خودم داشتم دنیا برام جهنم بود....

v     دلم زود میشکنه...ولی عاشق صداقتم...حتی اگه به نفعم نباشه دوست دارم راست بهم بگن...

v     28 سالگی ازدواج میکنم...(شاید)[از همین تریبون اعلام میکنم تا موعدش به هیچ درخواستی فکر نمیکنم و جواب نخواهم داد] لطفآ اصرار نکنید.

v     اشکان وسلمان و سعید رو به اندازهء یک دنیا دوست دارم...و حتی بیشتر...

v     فحش خواهر ومادر و ناموسی مخصوصآ به دوستام اگر کسی بگه...بسیار آتیشی میشم...به عبارتی

      وحشی میشم...(مواظب دهنتون باشین)

v     سعی میکنم خوش قول باشم...سعی میکنم...

v     بعضی وقتا خیلی خوش بینم...بعضی وقتا هم خیلی بد بین...

v     پول تو جیبم کم باشه یا زیاد...لاتی کردن کارمنه....

v     وقتی ازم تعریف کنن مست میشم...

v     وقتی ازم بد بگن...نقدم کنن...حرص میخورم...ولی آروم نشون میدم...مگر اینکه طرف رو خیلی دوست داشته باشم که با گشاده رویی قبول کنم و معذرت بخوام...

v     وقتی اشتباهی میکنم هم قیافه حق به جانب میگیرم...

v     به درد دل دیگران گوش میدم...در د دل اونا میشه درد خودم...با اون زندگی میکنم...دیوونه میشم...روانی میشم...ولی از کمک کردن دریغ نمیکنم...از کمک کردن به دیگران بی اندازه لذت میبرم...

v     به قیمت پشم شدن جلوی دیگران – به مسائل اونا میپردازم تا اونا رو از درد ورنج خلاص کنم(لعنت بر عمر)

v     بی رحم و بی انصاف  نشون میدم ولی اگه 1000 بار باهام بجنگی- در حقم بدی کنی – وبعد صلح کنی ...صلح پذیرم...وعذر خواهی دیگران را جواب شایسته میدم...

v     بعضی وقتا اراده کنم شاخ غولم میشکنم...ولی بعضی وقتا....

v     بسه...پته خودمو ریختم رو آب ...نوبت بقیه اس.....

 

 http://www.mojassameh.blogfa.com/v    

http://mano-khalvatam.blogfa.com/v    

http://www.javadpoem.blogfa.com/v    

http://www.21aban.blogfa.com/v    

http://www.goftani.blogfa.com/v    

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 18:39  توسط سیاوش غزال چهر  | 

زندگی...

این پست آخریست که دربارهء مرگ مینویسم...

شاید مدتی نباشم...شاید مدتی بروم...شاید اندکی از همه چیز دور شوم تا به همه چیز برسم...

مدتش معلوم نیست...

دست خودم نیست...باید کند...باید پایهء یک زندگی را محکم و استوار در دل خودم بکارم...پس حفاری باید کرد...

و زندگی شروع باورهاست...باور کن که مرگ هست...ولی قبل از آن زندگی جاریست...زندگی جاریست...زندگی...

به فرداها فکر کن...(فاصلهءما تا مرگ دست یه نفره...اون یه نفر هم به ما نمیگه...مارو تو خماری میذاره)

پس تا مرگ زندگی کن...فکرشو نکن...نه اونقدری که دلبستهء دنیا بشی...

اگه پایه اید...بسم الله...

زندگی زیباست ای زیبا پسند.....زیبه اندیشان به زیبائی رسند...

چه غمگین نظاره میکنی مرا ای حبیب من...

دیریست به خواب می نرود این دو چشم تار...

بازوی ظلم به تیغ نگاه تو غبطه میخورد...

کو جراءتی  که به کارزار عشق من قدم نهد؟!!!

این قطره ها که جای پای ترا خیس میکند...

نه ملتمس به خواب..و نه از تیرگی ملول...

هر چکه ای که فروریخت نعرهای - دادیست...

در من چه دیده ای تو مگر؟ غمگسار شد؟؟؟

من در نگاه تو مبهوت مانده ام...

قدری نظاره کن- اما نه این چنین- عشقم مرا ببین -  خندان و آتشین...

هر دم ...گذار میکند...از خاطرم ...یادت...

آندم که یادت نیامد ...بدان مرده ام...

ولی بعد مرگم...مگر میشود؟؟؟سیا زنده گردد...سلی بی سلی ؟اشی بی اشی؟مگر میشود؟؟؟

۱۵ آذر ماه ۸۵

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 22:25  توسط سیاوش غزال چهر  | 

شبی که منو نازی با هم مردیم

نازي : پنجره راببند و بيا تابا هم بميريم عزيزم
من : نازي بيا
نازي :‌ مي خواي بگي تو عمق شب يه سگ سياه هست
كه فكر مي كنه و راز رنگ گل ها رو مي دونه ؟
من: نه مي خوام برات قسم بخورم كه او پرندگان سفيد سروده ي يه آدمند
نگاه كن
نازي : يه سايه نشسته تو ساحل
من : منتظر ابلاغه تا آدما را به يه سرود دستجمعي دعوت كنه
نازي : غول انتزاع است. آره ؟
من : نه ديگه ! پيامبر سنگي آوازه ! نيگاش كن
نازي : زنش مي گفت ذله شديم از دست درختا
راه مي رن و شاخ و برگشونو مي خوان
من : خب حق دارند البته اون هم به اونا حق داره
نازي : خوب بخره مگه تابوت قيمتش چنده ؟
من : بوشو چيكار كنه پيرمرد ؟
بايد كه بوي تازه چوب بده يا نه ؟
نازي : ديوونه ست؟.
من : شده ‚ مي گن تو جشن تولدش ديوونه شده
نازي : نازي !! چه حوصله اي دارند مردم
من : كپرش سوخت و مهماناش پاپتي پا به فرار گذاشتند
نازي : خوشا به حالش كه ستاره ها را داره
من : رفته دادگاه و شكايت كرده كه همه ستاره را دزديدند
نازي : اينو تو يكي از مجلات خوندي عاشقه؟
من : عاشق يه پيرزنه كه عقيده داره دو دوتا پنش تا مي شه
نازي : واه
من سه تاشو شنيدم ! فاميلشه ؟
من : نه
يه سنگه كه لم داده و ظاهرا گريه مي كنه
نازي : ايشاالله پا به پاي هم پير بشين خوردو خوراك چيكار مي كنن
من : سرما مي خورن
مادرش كتابا را مي ريزه تو يه پاتيل بزرگ و شام راه مي اندازه
نازي : مادرش سايه يه درخته ؟
من : نه يه آدمه كه هميشه مي گه : تو هم برو ... تو هم برو
من : شنيدي ؟
نازي : آره صداي باده !‌داره ما را ادادمه مي ده پنجره رو ببند
و از سگ هايي برام بگو كه سياهند
و در عمق شب ها فكر ميكنند و راز رنگ گل ها را مي دانند
من : آه نرگس طلاييم بغلم كن كه آسمون ديوونه است
آه نرگس طلاييم بغلم كن كه زمين هم ...
و اين چنين شد كه
پنجره را بستيم و در آن شب تابستاني من و نازي با هم مرديم
و باد حتي آه نرگس طلايي ما را
با خود به هيچ كجا نبرد

زنده یاد حسین پناهی

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 20:2  توسط اشکان  | 

بادبادک

تمام چلچله ها – بادبادک کوچک مرا – غریبه می دانند...

ومن که آمده ام – در کنار پنجره ای -  هوای تازه تری را به جان بخرم...

نگاه میکنم ان دور – غربتِ دلِ من – در اوج بی آرام – چه اشک میریزد...

صدای هیچ چلچله ای نمی آید – سکوتشان به حسادت شبیه تر شده است...

پرنده ای نپریدست – بالکی نَزَدَست – وبادبادکِ دلِ من یکّه مانده است بجای...

وابرهای سیاه – منتظر به باریدن – ولی زمین سیراب – زبادبادکُ آن اشکهای بی پایان...

زمین فقط به درونش فرو برد غم را...و بادبادکِ من

– از هراس غربتُ یک عمر بی رفیق سر کردن...

غمی شدُ در خاکِ این زمین افتاد...در آخرین لحظه – دو گوشوار قشنگش

به چلچله بخشید وَ نخ ...نخی که ردِّ وجودش در آسمانها بود...

گره به سر انگشت ابرها میزد – که میبرند از یاد –

مباد دلها شاد...به وقت دیدن تنها غریبه ای درباد...

مباد دلها شاد

مباد...........

سروده شده درفروردین 85

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آبان 1385ساعت 23:6  توسط سیاوش غزال چهر  | 

قبرستون...

تقدیم به سلمان عزیزم...

یاد قبرستون بخیر...

[جایی که اکسیژن به وفور یافت میشود...]

 

در شب پائیزی ...

همه جا پر شده از بوی امید است به مرگ...

فرصت از دست برفت...قدمی مانده به آغاز وصال...

یار میگرید و من خندانم...دل من سنگ که نه...بلکه کمی تنگ شده...

یار دلتنگ تر است...

ترس من از آن نیست!!!گر تپشهای دلم هم نتپد!!!

من به تنهایی دلدار هراسان گشتم...دل من در گرو مهر کسی است...

دل من هر تپشش از تپش هم نفسی است...

دل من درگیر است...دل من با دل او در گیر است...

یار از رفتن من دلگیر است...مرگ هم قسمتی از تقدیر است...

کاش قدری به تفکر بسپاریم ... دل و روح لطیف...

کاش قدری قدمی در گذر یار زنیم...

کاش حتی گاهی ...از گوشه ء چشم...نیم نگاهی بکنیم...

                                                                            قبرها می خوانند...

این گذرگاه که ماندیم در آن آبادست...

مقصد از دور چه پیدا _ پیداست...

وهراس و همه غمهای من از تأخیر است...

مقصدم زیبا _ سفرم راحت _ موعدش نامعلوم...

منتظر باید بود...

شاید این بار بیاید وقتش...

در شب پائیزی...همه جا پر شده از ..................

 

 

 

سروده شده در مهر ماه 85

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 19:46  توسط سیاوش غزال چهر  | 

...مرگ...

                         مرگ رسیدن به تکاملی است که زندگی از آن بی بهره است...

          مرگ آغاز راه...

                                    ابتدای جاده...

                                                           شروع یک جریان نو...

                                                                                             اول همهء آخرهاست...

            باید قشنگ دید...باید روی خیلی از چیزها خط کشید...باید وصل شد...باید قطع کرد...

ما مثل قطرهء بارون میمونیم...یه روزی از تو دامن خدا رها میشیم میایم پائین...یه روزم بخار میشیم میریم  تو اوج آسمون...

ما منتظریم که تبخیر بشیم...

                                         مرگ ما تبخیر قطره هاست...

                                                                                    مرگ آغاز ابتدای شروع اولهاست...

 

مرداد ماه ۸۵

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 22:48  توسط سیاوش غزال چهر  | 

..................

سکوتم را به باران هديه کردم

تمام زندگي را گريه کردم

نبودي در فراق شانه هايت
 
به هر خاکي رسيدم تکيه کردم
+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 13:36  توسط اشکان  | 

نظر شما محترم است.............

نمیدوووووووووووووووونم؟نمیدوونم کی؟ کجا؟ چطوری؟ با چه لحنی؟ با چه جراتی؟ گفته ام که آخر ادبیاتم؟؟؟؟!!!!!

به قول اخوی <<من اگر میدوونستم آب چند بخشه اینقدر تشنه نمیمووندم!!!>>

من با قلبی رنجور /پاهایی خسته و ناتوان / با دستانی لرزان / با نگاهی کم سو / با زبانی الکن...و عمری که در انتظار به سر رسیدن آن بیشترم تا ادامه...

پیوسته در تلاش بوده وهستم که ذره ای از هنر...قطره ای از دریای بیکران کلام...وگردی از غبار فرهنگ...بر اندامم بنشیند ...تا لا اقل بتوانم ادعا کنم... مـــــــــــــن ایـــــــــــرانیــــــــــــم..........

و ببخشید که اسمم غزال چهر است!!!!

من عاشق ثامن الحجج(ع) هستم...(او که ضامن غزالی گشت ...)

وامیدوارم بزودی ...در لحظه ء شیرین مرگــــــــم...ایشان بر بالینم بوده و با لبخندی از رضــــــــا...مرا راهی نماید...

                                   همین...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 14:18  توسط سیاوش غزال چهر  |